تبليغاتX
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم

هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم

حدود یکی دو ماه پیش بود که رمان کلیدر شاهکار محمود دولت آبادی رو تموم کردم از اونجایی که این داستان واقعی بود ودر حوالی زادگاه من اتفاق افتاده بود بسیار تحت تاثیر این داستان قرار گرفتم تاثیر آن آنچنان قوی بود که تصمیم گرفتم کندو کاوی در مورد شخصیتها ومحلهای وقوع داستان انجام بدم که در این کندو کاو یکی دوماه جستجو بالاخره ازیکی از دوستان خانوادگی ما که اهل یکی از روستاهای اطراف زادگاه گلمحمد سردار است شنیدم که گفت پسر گلمحمد سردار به نام مدگل که در داستان نیز به آن اشاره شده هنوز زنده وبه شغل شریف رانندگی ماشینهای سنگین مشغول است او نیز خلقیلت پدرش را دارد بسیار مشتاق دیدنش هستم امیدوارم هرچه زودتر این دیدار حاصل بشه...
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط حسن ساقی| |
آقام فقط حسینه...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط حسن ساقی| |
تنها دلیل رفتن ما،آمدن ماست.

خداحافظ پردیس...

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط حسن ساقی| |
یه شعر با لهجه شیرین مشهدی که خیلی وقت پیش سرودمش پیشکش تمام خراسانی ها:

کِفتر چاهیِ مو دیه سر چاه نمیه

هی بهش موگوم بیه پر مِزِنه را نمیه

با چشام موگوم بیا دورت بِگِردم کفترم

بازبون موگوم مو مجنون و تو لیلا نمیه

با زبون تهرونیا بهش موگوم:"کبوترم

پربزن یواشکی بیا تو اینجا" نمیه

موگومش عقاب زیاده به مو که گوش نمنه

هی مره نقطه مشه اوو بالا بالا نمیه

وقتی که مخه بیه ناز مکنه برای مو

مو براش ناز مخرم"ساقی"والا نمیه

خلاصه بهت بگم "مشتی حسن" گرفتاره

کفتر چاهی تو دیه سر چاه نمیه

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط حسن ساقی| |
سه شنبه 10 دی1387 ساعت: 17:27

توسط:هلو

خیلی وبلاگ مزخرفی داری کثافت لجن

****************************************************

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط حسن ساقی| |

یه رباعی از یه نفر که تنها همین یه رباعی رو مرتکب شده:

  خون دل ما چه بی صدا خواهد کرد

 کاری که سپهر با شما خواهد کرد

  تاریخ به دست بوس ما می آید

 روزی که سکوت کودتا خواهد کرد...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط حسن ساقی| |

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط حسن ساقی| |
در این وحشی گذرگاه کثیف سخت بازیگر،

در این دنیای افسونگر،

در این عالم که عشق پاک،آری پاک

شده بازيچه ي مشتي لئيم بي پي و پيكر،

نه از ليلي اثر مانده نه ازمجنون،

نه از فرهاد و از شيرين،

نه از آن پاكي ديرين يعني عشق،

دراين عالم كه گشته پاكي ديرين اسير ديو پست خواهش انسان؛

چگونه بايد عاشق بود؟

چگونه بايد عاشق ماند؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط حسن ساقی| |
نه آن شبها که بی یادت چنان گلبرگ پژمردم

نه آن روزی که من خود را اسیر عشق تو دیدم

نه آن ساعت نه آن لحظه که گفتم عاشقت هستم

نه آن ثانیه ی شوم شب شیرازه پاشیده

به چشم خویش روز تلخ هجران را نمی دیدم

نمی دیدم....

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط حسن ساقی| |

نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد... - دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط حسن ساقی| |

و وصف سرو تو باید سکوت جایز نیست

وسجده پیش تو باید قنوت جایز نیست....

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط حسن ساقی| |
سلام غزل زیبایی از مهدی فرجی که از مرد تیپا خورده ی روزگار( دوست عزیزم صوفی صافی ضمیر)به دستم رسید...بخونید و حالشو ببرید

انداختی از سکه بازار پری ها را

بشمار وفتی می پرانی مشتری ها را

دامن طلای پرتلاطم این همه دل را

در سادگی هم می بری وا کن زری ها را

یک طاقه ابر از آسمان بر دار و با صبری

سوزن کن و نخ کن تمام روسری ها را

رختی بپوش از ابرو رویا و کتابی کن

آیین شوخی ها و رسم دلبری ها را

مقصودشو دیوان به دیوان انوری ها را

ازگور بر خیران به صف کن عنصری ها را

بی سکه همراهندوهم سازند و هم سفره

معشوق بازی و شکارو می خوری ها را

می می بیاور هی بیاور کی سرم داغی

ساقی عطش دارم رها کن مشتری ها را

امشب در این می خانه بی خواب چشمی کور

تا مثل من رنگین ببیند گچ بری ها را

داغم چراغم خامشی دور از شب انگور

حالا که دارم بر سرم سر سروری ها را

مستم بده پیمانه ها را پر ترک دستم

لولم ملولم لب به لب کن آخری ها را

خوابم خرابم هر دو چشمم خفته در بستر

تیمار کن یارا خمارا بستری ها را

لب هام نمناک است و عطر بوسه ام سرخ است

ساقی بیا این ور رها کن آن وری ها را

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط حسن ساقی| |
 اولین و تنها باری که دیدمش در جشنواره پیران چنگی بود.  دانش آموز سال سوم راهنمایی در قوچان بودم که به همراه یکی از دوستانم پوستر جشنواره پیران چنگی با عکس هایی از حاج قربان سلیمانی و استاد یگانه توجهمان را جلب کرد.برای شنیدن آوای آسمانی دوتار حاج قربان هم که بود خودمان را به جشنواره رساندیم.و آنجا بود که تصویر مردی را دیدم که صورتش را آنقدر به ساز نزدیک کرده بود که انگار داشت با او حرف می زد و به دردِ دلِ سوخته اش گوش می داد.

پر بیراه نبود آن سالی که به فرانسه رفته بود تا در جشنواره آوینیون دوتار بنوازد همه را مست و مدهوش ساز و سلوکش کرده بودآنسان که اورا ” گنج راستین ملی“ نامیدند.آری به راستی او گنج راستین ما ایرانی ها بود چون نه در زرق و برق شهر فرو رفته بود و نه در پیچ و خم زندگی مدرن ماشینی خودش را باخته بود. او حاج قربانی بود که کشاورزی می کرد و با همان پنجه های سحر آمیزی که سازش را می نواخت گندم درو می کرد.گنج های راستین ملی ما همین قدر ساده همین قدر خاکی اند،نه مثل ستاره های آلومنیومی فوتبال که با تمام تبخترشان زود خاموش می شوند و از یاد ها می روند.

او فقط برای ما نمی نواخت، چه اینکه وقتی صدای دوتارش در فضا می پیچید همه چیز مست از نوای ساز او می شد. خودش می گفت : "هر بار که لب بالکن می نشینم و دوتار می زنم گنجشکی می آید و روی دسته سازم می نشیند. من که می نوازم او هم می خواند و وقتی از ساز زدن می ایستم گنجشک خاموش می شود و نگاهم می کند که بنواز"

اکنون آن دوتار یتیم جادویی در دستان پسر حاج قربان است که او هم کم از پدر ندارد و خراسان پر است از دوتار نوازان بی ادعایی که هر کدام یک گنج ملی هستند و ایران پر است از گنجینه های بی ادعا. کاش می شد...

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط حسن ساقی| |
مسعود بختیاری

تازه از مشهد برگشته ام،هم اتاقیم زودتر از من رسیده است. به شوخی می گویم سوغاتی چه آورده

ای؟می گوید: هی جار.خوشحال می شوم، فکر می کنم اسم نوعی خوراکی است.در کیفش را که باز می کند

کاستی را در می آورد.خواننده اش چنان صدای پر سوزی دارد که بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر

می شود.سوزی که برآمده از عشق نافرجام او به دختر دائیش است که او را تا آخر عمر در تجرد باقی

گذاشته است.

شاید کمتر کسی قید درستی نیست،هیچ کس بهمن علاءالدین را نمی شناسد.عشایر زاده ی شوریده سر

بختیاری که بعدها مسعود بختیاری نام گرفت،ظرایف موسیقی بختیاری را به گفته خودش از جمله های

کرنانوازان دریافته بود.درکش از موسیقی آنچنان ژرف بود که آن را به گونه ای اجرا می کرد که نه

خشونت آوازهای وحشی را داشته باشد و نه رنگ و لعاب شهری به خود بگیرد.در «مال کنون»اش صدای

سوزناکش مثل نوای نی آتش به دل هر عاشق صادقی می زند، بیهوده نیست که با وجود گذشت بیست سال از

انتشار آن هنوز پر فروش ترین وبه یاد ماندنی ترین نوار بختیاری است.

چندی پیش خبرهایی مبنی بر همکاری او با استاد شجریان به گوش میرسید. چیزی شبیه کاست "

شب،سکوت،کویر"که حاصل همکاری شجریان و حاج قربان بود. اما حیف که فرصت برای او بسیار کم بود

و مسعود بختیاری عاشق پیشه سال گذشته درگذشت تا اکنون یادی و صدایی از او به یادگار مانده

باشد. صدایی شبیه نوای سوزناک آخرین کارش "بهیگ".

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط حسن ساقی| |
    

شبنم به چشم دارم وازخون رقیق تر

زخمی به دل که ازنگاهت عمیق تر

افعی شده دلم به نگاهی عقیق گون

خاموش وسرد کن به نگاهی عقیق تر

 اِنی  غَرِقتُ  بِیَم  عُیونِکِ  أَفهم

گویا من از تمام غریقان غریق تر

اینقدرفلسفه بافی برای یک حرف است

بشنو نگاه کن که بگویم دقیق تر

"بیزارم از  تمام  رفیقان  نارفیق"

ای با من از تمام رفیقان رفیق تر

نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط حسن ساقی| |